شهدا (شماره ی 10)

f.jpg


(روحیه مثال زدنی)

شهید علی‌ اکبر شیرودی به شدت خود را وقف جنگ و خدمت به اسلام کرده بود. او در جایی عنوان کرده بود:

«من طاقت نمی‌آورم که دور از صحنه جنگ باشم و تا ثبات منطقه برقرار نشود، استراحت نمی‌خواهم.»

این روحیه به حدی عجیب بود که یکبار وقتی فرزندش مریض می‌شود، در پاسخ همسرش که از او می‌خواهد به جبهه نرود می‌گوید:

«جان یک بچه در مقابل جان این همه عزیزانی که در حال جنگ هستند، ارزشی ندارد.»

شهدا (شماره ی 9)

f.jpg


شهید محمد رضا تورجی زاده:

مگر باید گناه کبیره کرد و بعد به درگاه خدا بازگشت!

انسان به راحتی از نعمت های پروردگار استفاده میکند و شکر او را به جا نمی آورد،این بالاترین معصیت است.

«هدیه به روح شهدا 5 صلوات»

شهدا (شماره ی 8)

f.jpg


شهید حسن باقری

من به این نتیجه رسیدم که شهادت دست خودمان است.

انتخاب شهادت را خداوند به عهده ما گذاشته است.

این ما هستیم که می توانیم شرایط آن را فراهم کنیم.

ما هستیم که تعیین کننده این مسئله هستیم.

شهدا (شماره ی 7)


f.jpg


مادر از تشنگی مردم


چند تا شهيد توی اردوگاه بودند.

از آنهايی که توی اسارت شهيد شدند.

رفتيم مرتبشان کنيم...

بگذاريمشان يک گوشه...

زير بغل يکيشان را گرفتم که بلندش کنم...

ديدم روی دستش يک چيزی نوشته...

دستش را آوردم بالا...

نوشته بود:

 مادر از تشنگی مردم

شهدا (شماره ی 6)

http://axgig.com/images/70960994344954030634.jpg


شهید ناشنوا عبدالمطلب اکبری

پنچ دقیقه قبل از اینکه برم یک نفر اومد کنارم نشست و گفت: آقا یه خاطره برات تعریف کنم؟
گفتم: بفرمائید!
عکسی به من نشون داد، یه پسر نوزده - بیست ساله‌ای بود، گفت: اسمش «عبدالمطلب اکبری» ست، این بنده خدا زمان جنگ مکانیک بود و در ضمن ناشنوا هم بود.
عبدالمطلب یک پسر عمو هم به نام «غلامرضا اکبری» داشت که شهید شده.‌ غلامرضا که شهید شد، عبدالمطلب سر قبرش نشست و بعد با زبون کر و لالی خودش با ما حرف می‌زد، ما هم گفتیم: چی می‌گی بابا؟! محلش نذاشتیم، هرچی سر و صدا کرد هیچ کس محلش نذاشت.
وقتی دید ما نمی‌فهمیم، بغل دست قبر این شهید با انگشتش یه دونه چارچوب قبر کشید و رویش نوشت:

*شهید عبدالمطلب اکبری*

بعد به ما نگاه کرد و گفت: ‌نگاه کنید! خندید، ما هم خندیدیم. گفتیم حتماً شوخیش گرفته، دید همه ما داریم می‌خندیم، طفلک هیچی نگفت،یه نگاهی به سنگ قبر کرد و با دست، نوشته‌اش را پاک کرد. سپس سرش را پائین انداخت و آروم رفت...
فرداش هم رفت جبهه.10 روز بعد جنازه‌ عبدالمطلب رو آوردند و دقیقاً توی همین جایی که با انگشت کشیده بود خاکش کردند.»

وصیت نامه کوتاه شهید عبدالمطلب اکبری:

" بسم الله الرحمن الرحیم "

یک عمر هرچی گفتم به من می‌خندیدند، یک عمر هرچی می‌خواستم به مردم محبت کنم فکر کردند من آدم نیستم و مسخره‌ام کردند، یک عمر هرچی جدی گفتم شوخی گرفتند، یک عمر کسی رو نداشتم باهاش حرف بزنم ، خیلی تنها بودم.
اما مردم! حالا که ما رفتیم بدونید، هر روز با آقام حرف می‌زدم و آقا بهم گفت:

"تو شهید می‌شی. جای قبرم رو هم بهم نشون داد. این را هم گفتم اما باور نکردید! "

شهدا (شماره ی 5)

http://axgig.com/images/70960994344954030634.jpg

یه بند انگشت

توی بحبوحه عملیات یکدفعه تیربار ژسه از کار افتاد! گفتم: چی شد؟

پسر گفت: «شلیک نمی کنه. نمی دونم چرا؟»

وارسی کردیم، تیربار سالم بود. دیدیم انگشت سبابه پسر، قطع شده؛

تیرخورده بود و نفهمیده بود! با انگشت دیگرش شروع کرد تیراندازی کردن.

بعد از عملیات دیدیم ناراحته. انگشتش را باندپیچی کرده بود.

رفتیم بهش دلداری بدیم. گفتیم شاید غصّه انگشتشو می خوره؛

بهش گفتیم: بابا، بچه ها شهید می شن! یک بند انگشت که این حرف ها رو نداره!

گفت:

«ناراحت انگشتم نیستم،از این ناراحتم که دیگه نمی تونم درست تیراندازی کنم!»


(کتاب نوجوان-مجموعه آسمان مال آن هاست-ص66)


شهدا (شماره ی 4)

http://axgig.com/images/70960994344954030634.jpg


دانش آموز شهيد محمد علی ترک احمدی

دوستش می گفت:

خيلی دلم ميخواست برويم سينما. رفتيم،دم در سينما گفت:

«من همين جا می مانم ، تو برو فيلمت را تماشا کن»

پرسيدم : «تو چرا نمی آيی؟» گفت :

«دوست ندارم فيلم هايی را ببينم که در آن ها بی حجابی و گناه هست»


(http://chadorkhaki2.blogfa.com)

شهدا (شماره ی 3)

http://axgig.com/images/70960994344954030634.jpg


(شهید دیالمه)

چند خانم که بیشترشان بی حجاب بودند،ایستاده بودند

 و دیالمه به سوالاتشان جواب می داد...

در تمام مدت سرش پایین بود...

بعد از رفتن خانم ها رفتم جلو و پرسیدم:

شما که به این خانم ها نگاه نمی کنید

 احساس نکنند شما خشک هستید و اثر سخنتان کم شود...

گفت: به چهره آنها نگاه نمی کنم تا خدا به من نگاه کند...

شهدا (شماره ی 2)

http://axgig.com/images/70960994344954030634.jpg



شهید محمود ابراهیمی

آتش دوشکا بر سرمان می بارید.

محمود ابراهیمی تیربار را برداشت و رفت به طرف تانک هایی که داشتند به طرف ما می آمدند.

رفت تا آتش دوشکا را خاموش کند،گلوله دوشکا سینه اش رو شکافت…

افتاد وسط ما و تانک های دشمن.

چرخ های سرد و سنگین تانک جلو می آمد.

رسید به محمود،می خواست از رویش رد شود.

ما که هیچ کاری از دستمان بر نمی آمد،فقط چشمان مان رو بستیم…

در وصیت نامه اش نوشته بود:

خدایا مرا از ناحیه سر چون آقام علی(علیه السلام)،از گردن چون آقام حسین(علیه السلام) و از پهلو چون مادرم زهرا(سلام الله علیها) به شهادت برسان…

شهدا (شماره ی 1)

http://axgig.com/images/70960994344954030634.jpg


شهید مصطفی رحمانی

باران شدت گرفته بود.

بیرون از سنگر را نگاه می کردم، ناگهان  چیزی در میان باران توجهم را جلب کرد، دقت که کردم دیدم یک نفر در حال نماز خواندن است!

زیر باران؟!

با دقت بیشتری که نگاه کردم از تعجب دهانم باز ماند.

مصطفی رحمانی بود که زیر باران داشت نماز می خواند!

بعد ازش پرسیدم که چرا زیر باران نماز می خواندی؟!

گفت:

*می خواستم خودم را برای خدا لوس کنم*!